|
|
|
|
|
به من بی اس ام اس کمک کنید، الهی خیر از گوشیت ببینی، اجرت با مخابرات! هر وقت به قیافه تو نگاه میكنم به شوخ طبعی خدا پی میبرم ! بیشتر نوابغ از دنیا رفتن مثل ابن سینا ، نیوتن ، انیشتن ... منم حال خوشی ندارم . پیام تبریک ترکا: حلول ماه مبارک نوروز را بر تمام فجر آفرینان عرصه ایثار و پیروان آن حضرت صلوات نشانه های قیامت : ژاپنی ها خنگ می شوند رشتی ها با غیرت می شوند ترکها فیلسوف می شوند قزوینی ها بی خیال نمی شوند !!! هر کي دروغ بگه ميترکه رشتيه: ما آدماي با غيرتي هستيم… بومب….. اصفهانيه: ما آدماي لارجي هستيم… بومب …. ترکه : ما آدم ….. بومب من فكر ميكنم تو يه آدم خوشتيپ .... خوشگل .... مهربون .... آروم .... با ادب .... با حيا .... باحال .... خوش لباس .... شيك .... ناز .... با معرفت .... با مرام .... با پرستيژ مثل من نديدي. به يك دختر خانم زيبا .... تحصيل كرده .... مسلط به زبان انگليسي .... خوشگل و خوش اخلاق .... آشنا با موزيك كلاسيك .... قادر به نواختن پيانو .... جهت نظافت منزل نيازمنديم!!! مردی در ماشین را برای زنی باز میکند یکی از سه حالت زیر اتفاق افتاده است: 1- ماشین جدید است 2- همسر جدید است 3- آن زن همسرش نیست ميدونستي شباهت آبگوشت با اتوبوس چيه ؟؟؟ تو هر دوتاش گوشتاش ته واي ميستن نماز جمعه قزوين به دليل تشكيل نشدن صف اول و دعوا بر سر صف اخر برگزار نشد
همیشه از خوبیهای آدما برای خودت یه دیوار بساز ، پس هر وقت در حقت بدی كردن فقط یه آجر از دیوار بردار . بی انصافیه اگه دیوار رو خراب كنی . . . بوسه ابتکاریست از طبیعت ، برای زمانی که احساس در زبان نمی گنجد . در قلبت رو به روی هیچ كسی باز نكن ، اونی كه دوستت داره خوش كلید داره . از هزاران ، یك نفر اهل دل اند . مابقی ، تندیسی از آب و گل اند . دوستی اگر بین ماست ، این تپش قلب ماست . قلب تو گر آهنیست ، قلب من آهنرباست . اگه عشقت کورم کنه و دنیا رو نبینم مهم نیست ... حس بودنت قشنگتر از دیدن دنیاست . از آسمون زنگ زدن گفتن : قشنگ ترین ستاره شون گم شده ، اس ام اس دادم ببینم کجا میدرخشی؟ به پايان فكر نكن ، انديشيدن به پايان هر چيز شيرينی حضورش را تلخ می كند ... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز ... زمان طولاني ميشودبراي کساني که غصه دارند.کوتاه ميشود براي کساني که شاد هستند. دير مي گذرد براي کساني که منتظر هستند زود مي گذرد براي کساني که عجله دارند اما............ ........ اما ابدي ميشود براي کساني که عاشق هستند نظر دبيران در مورد عشق: دبير ديني: عشق يك موهبت الهي است. دبير ورزش: عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود. دبير شيمي: عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند. دبير اقتصاد: عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود. دبير ادبيات: عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد. دبير جغرافي: عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند. دبير زيست: عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود ميدوني فرق آموزگار با روزگار چيه ؟ آموزگار اول درس ميده بعد امتحان ميگيره . ولي روزگار اول امتحان ميگيره بعد درس ميده هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم هيچ وقت نذار هر رهگذري که رد ميشه رو دلت يادگاري بنويسه چون بعدا پاک کردنش خيلي سخته هيچ وقت نذار يه ديوونه بوست كنه، بذار يه بوس ديونت كنه جاده عشق تا اطلاع ثانوي ليز و لغزنده مي باشد از عاشقاني كه قصد سفر در اين جاده را دارند خود را به زنجير محبت و صميميت مجهز كنند. ‹‹ پليس راه عاشقان » |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
به دلیل تورم فزاینده سال 87 به سال فشار اسلامی و تحمل ملی تغییر نام پیدا کرد حضرت يوسف ميگفت که هيچ کس در اين دنيا از من خوشگلتر نيست... که شيطان مياد پيشش و ميگه زياد مغرور نباش از تو خوشگلتر هم هست ولی از من زشت تر وجود نداره. دعواشون به جاهاي باريک ميکشه ميرن پيشه خدا براي داوری. خدا به حضرت يوسف ميگه از تو در دنيا خوشگلتر نيست. حضرت يوسف ميره بيرون شيطان ميره تو بعد از يه مدت شيطان با قيافهای گرفته ميات بيرون. حضرت يوسف بهش ميگه چی شده. شيطان ميگه تو رو جون مادرت بگو اين احمدی نژاد کيه؟ ترکه میره بنگاه معاملات ملکی. بهش میگن ما یه خونه داریم کنار راه آهنه سر و صداش زیاده ولی بعد از یه هفته عادت میکني. ترکه میگه ایرادی نداره! این یه هفته رو میرم خونه ی داداشم ترکه ميره مكه وقتي برميگرده بهش ميگن چه خبر!!!!!!! ميگه هيچي طبق معمول خدا خونه نبود همه تو حياط ولو بودن ترکه میره خارج میگن اسمت چیه میگه: Power God New Day میگن فارسی بگو میگه: قدرت ا... نوروزی ترکه اونقدر واسه دوست دخترش نامه میفرسته که بالاخره دوست دخترش با پستچي ازدواج میکن به تركه میگن خدا کجاست ؟ میگه نمیدونم ولی هرجا هست ابوالفضل نگهدارش باشه یك تركه عاشق مي شه، براي خر همسايه ايجاد مزاحت مي كنه به ترکه ميگن وقتي حضرت يونس رفت تو دهن نهنگ چي شد ؟ ترکه ميگه : يه سازماني تشکيل شد به نام يونس کو رفيق تركه ازش ميپرسه: پنجشنبه- جمعه كجا بودي؟ ...تركه ميگه: والله امام رضا طلبيد، با بر و بچهها رفتيم شمال رشتیه به زنش میگه عزیزم خوشحالم كه مادر شدی . زنش میگه انشاا... یه روزیم تو پدر میشی به رشتیه میگن زنتو دیدم تو ماکسیما با یک مرد غریبه که 190 تا داشتن میرفتن!! رشتیه میگه: آره ماکسیما 190 تا رو راحت میره!!! رشتيه به زنش ميگه: چرا دير اومدي؟ ميگه: آخه يه اقاهه افتاده بود دنبالم، ولي خيلي اروم راه ميومد رشتيه مياد خونه ميبينه بچه ها حسابي شلوغ پلوغ كردن . ميگيره همه رو ميزنه و ساكتشون ميكنه بجز يكي كه اصلا هيچي بهش نميگه. رفيقش بهش ميگه: بابا چرا اينقدر بين بچه هات فرق ميگذاري؟ رشتيه ميگه: آخه اون يكي سيده!!! يه روز يه تركه داشته به اسبه با حسرت نگاه مي كرده ميگن چرا با حسرت نگاه ميكني ميگه كاش تحصيلاتمو ادامه داده بودم . خر پير وقت مردن به خرهاي ديگر وصيت کرد وگفت 1- بر سر يه مشت علف دعوا نکنيد 2- گورخررا دوست بداريد پسر عمويتان است 3- ترکها با ما هيچ نسبتي ندارند الکي خود را به ما نسبت ميدهند اصليت ما از تهران است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
جک و لطیفه ) جک و لطیفه ) لره تو كيوسك تلفن بوده، بيرون كه مياد ازش ميپرسند سالمه؟ ميگه: سالمه فقط آفتابه نداره جک و لطیفه ) جک و لطیفه ) جک و لطیفه ) جک و لطیفه ) جک و لطیفه ) جک و لطیفه ) جسد 20 نفر از تركهايي كه پياده از جزيره كيش به سمت حرم مطهر امام به راه افتاده بودند امروز در سواحل خليج فارس كشف شد جک و لطیفه )
تهرانیه تو حج پرده ی کعبه رو گرفته بوده میگفته خدایا توبه دیگه واسه ترکا جوک نمیسازم...یه ترکه زد رو شونش گفت داداش قبله کدوم طرفه؟! فارسه داد میزنه: خدایا خاطره که میتونم تعریف کنم؟ جک - لطیفه - بامزه 6) دنیا رو بدون خانمها تصور کنید: جک و لطیفه ) تركه شب عروسیش نمیدونه به زنش چی بگه ...میگه خانوادت میدونن تو اینجایی؟؟!! به اندازه تمام و جودم دوست دارم جانباز 5/99% جک و لطیفه ) شرکت نوکیا در اقدام جالب توجه و برای رفاه حال اس ام اس نویسها گوشی وارد بازار کرده که با فشردن یه دگمه می نویسه یه روز یه ترکه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
![]() ها، ها، ها ...! غافلگیری
از شخصی می پرسند «چرا قرص هایت را سر وقت نمی خوری؟» پاسخ می دهد: «می خواهم میکروب ها را غافلگیر کنم.» اشتباه شخصی میخی را برعکس به دیوار می زد. دوستش از راه رسید و گفت: «تو اشتباه می کنی، این میخ برای دیوار روبه روست.»
دنیای گنجشکی
یک روز یک گنجشک با یک موتوری تصادف می کند و بی هوش می شود. وقتی به هوش می آید، می بیند در قفس است. می زند توی سرش و می گوید: «بیچاره شدم، موتوریه مرد!» موهای سفید
پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصبانی می کنی، یکی از موهایم سفید می شود.»
پسر:« حالا فهمیدم که چرا پدر بزرگ همه موهایش سفید است.» طرفداری
دو شکارچی با هم صحبت می کردند. اولی پرسید:« اگر خرسی به تو حمله کند، چه می کنی؟» دومی: «با تفنگ شکارش می کنم.» اولی: « اگر تفنگ نداشته باشی، چه؟» دومی:« می روم بالای درخت.» اولی:« اگر آنجا درخت نباشد، چی؟» دومی: «خب، پشت یک صخره پنهان می شوم.» اولی: «اگر صخره نبود، چه؟» دومی:« توی گودالی دراز می کشم.» اولی: «اگر گودال هم نبود؟» در این موقع، شکارچی دوم عصبانی شد و گفت: «داداش! بگو ببینم، تو طرفدار منی یا خرسه؟! پشیمانی
شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم.»
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
||
|
|
|||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
|||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
امروزه می خوام تاریخچه باشگاه رو براتون بذارم که بدونید چی شد که شاهین تبدیل شد به پرسپولیس. از شاهین شاهین باشگاهای بود که در سال 1321 به دست يک معلم به نام دکتر عباس اکرامي با همکاري و همراهای گروهای از بهترين جوانان کشور که عمدتاً دانشجو بودند ، بنا نهاده شد و مفاخر بزرگي چون اميرمسعود برومند ، امير عراقي ، شکيبي ، فاخري ، انصاري ، دکتر نادر افشار ، مرحوم پرويز دهداري ، حسينعلي کلاني ، جعفر کاشاني ، هميون بهزادي ، حميد شيرزادگان ، و ... تربيت کرده و به جامعه فوتبال تقديم نمود . شاهین داري 402 تيم جوان با 62 شعبه در سطح کشور بود که دکتر اکرامي اين تيم را بر پايه 3 اصل ( اخلاق ، تحصيل و علم و ورزش ) استوار ساخته بود . . شاهین در آن روزگار ، تنها دفتري بود در ورزشگاه امجديه ( شيرودي فعلي ) که بازيکنانش بري تعليم در آنجا گرد هم مي آمدند . ين باشگاه بري اولين بار آموزش فوتبال را به صورت کتابي و از روي اصول ، شروع کرد و نخستين جزوه آموزشي را که در بر گيرنده اصول ورزش فوتبال بود ، و با استفاده از منابع جهاني تهایه و تنظيم گشته بود ، جهت يادگيري در اختيار اعضاي خود قرار داد . اين تيم به جهت سيستم و قدرت عجيبي که بازيکنانش در کار حمله داشتند به ندرت اجازه ميداد حريفانش ( حتي بزرگترينشان ) خود را از شکست نجات دهند . ليکن بي دريتي و عدم دور انديشي مديران وقت باشگاه و کج سليقگي و انفعال دستگاه ورزش وقت کشور ، دست به دست هم داد و باعث شد بدليل پاره ي مسائل بعد از بازي اين تيم با تهرانجوان در هفته دهم ( در تاريخ 16/4/1346 ) اين باشگاه منحل گردد . در ان بازي ناظم گنجاپور با وارد کردن سه گل در دقيق 61 ، 68 و 75 به درون دروازه تهرانجوان اين افتخار را بدست آورد که تا تمام کننده کتاب پيروزي هاي شاهین براي هميشه باشد . آن روز شاهین در هفته دهم بازي ها با 18 امتياز از 10 ديدار ( در آن زمان براي هر پيروزي 2 امتياز منظور مي شد ) و 19 گل زده و 7 گل خورده در صدر و داريي با 16 امتياز در رديف دوم قرار گرفته بود . اين بازي آخرين بازي شاهین بود در حالي که در اين فصل ، 3 هفته از بازي هاي ين تيم مقابل شهرباني ، ديهایم و تاج باقي مانده بود ، ناگهان با اطلاعيه رسمي سازمان تربيت بدني از تاريخ 20/4/1346 شاهین منحل گرديد . پس از انحلال شاهین ، بازيکنان آن همچنان يکپارچگي خود را حفظ کردند و حدود يک سال محروميت را با ادامه بازي ها و تمرينات خود در زمين هاي خاکي ، سپري نمودند . تا اين که باشگاه هاي مطرح آن روز در صدد جذب اين جوانان بي رقيب بر آمدند و از آن جمله باشگاه پاس خواهان کاشاني ، کلاني و همايون بهزادي بود و بعضي از باشگاه هاي ديگر هم بقيه آنان را مدنظر قرار داده بودند لذا شاهینيها به تکاپو افتادند تا از تفرق و پراکندگي مجموعه خود جلوگيري به عمل آورند ( از آن جمله مرحوم پرويز دهداري را مي توان نام برد ) و بر آن شدند تا اين مجموعه را در باشگاه پرسپوليس گردهم آورند . و اما پرسپوليس ... پرسپوليس باشگاهای بود که در سال 1342 بدست علي عبده بنا شده بود و در آن رشته هاي بولينگ ، واليبال و بسکتبال فعال بود . عبده از آمريکا به ا يران آمده بود و در جامعه ورزشي آمريکا در رشته بوکس صاحب عنوان قهرماني بود ( بابا بوکسور ! ) . عبده مدت ها انديشه يجاد تيم فوتبال پرسپوليس را با خود داشت و تيم فوتبالي را نيز يجاد کرده بود که تيمي ضعيف در رده دوم باشگاه هاي کشور محسوب مي شد و از اعضاي محبوب و ماندگار آن محمود خوردبين را مي توان نام برد . پس از انحلال شاهین با دريت امير مسعود برومند و ريزني های مرحوم دهداري ، چند تن از بازيکنان قبلي شاهین در ترکيب تيم دسته دومي پرسپوليس قرار گرفته و ترتيب يک مسابقه با تيم جم آبادان ( که در آن زمان تيم صاحب نامي بود ) را دادند و پس از آن تمامي اعضي شاهین به پرسپوليس پيوستند و محبوبيت شاهین بلند پرواز را به پرسپوليس هديه نمودند . پرسپوليس بهار خود را در آغازين روزهاي سال 1347 با مربيگري دهداري ( کاپيتان پيشين شاهین ) و سرپرستي دکتر برومند آغاز کرد . مطابق مقرراتا ين تيم مي بايست کار خود را در فوتبال از دسته سوم و يا حداکثر از دسته دوم باشگاه ها شروع کند . اما انحلال چند تيم در اين زمان باعث گرديد تا به جي مسابقات ليگ يکسري مسابقات رده بندي در سطح باشگاه های پيتخت برگزار شود . در آن مسابقات 44 تيم به رقابت پرداختند که 4 تيم پرسپوليس ، تاج ، عقاب و پاس سرگروه گرديدند . از آن پس پرسپوليس رسماً وارد مسابقات باشگاهای يران گرديد . ين تيم در سال 1347 قدرت نمايي کرد و تمام رقيبان را پشت سر گذاشت و به عنوان قهرمان باشگاه های تهران ، جهت شرکت در در مسابقات آسيايي تايلند عازم بانکوک گرديدند . در سال 1348 کارخانه يران ناسيونال با مديريت خيامي ( از طرفداران تيم شاهین ) تازه تاسيس گرديده بود و تيم فوتبال ضعيفي هم داشت ، ( علي پروين هم از جمله بازيکنان ين تيم بود ) در ين زمان ( 1348 ) فکر تبليغ محصول ين شرکت ( پيکان ) با استفاده از محبوبيت تيم شاهین ، خيامي را بر آن داشت تا مذاکراتي با چند تن از شاهینيي سابق انجام داده و آنان را به تيم پيکان دعوت نميد . با رفتن آنها افراد باقي مانده نيز راهای جز پيوستن به يشان نديدند . لذا تمامي بازيکنان شاهین ( به جز عزيز اصلي ، دروازبان شاهین ) به پيکان مهاجرت کردند و در اين سال عنوان قهرماني باشگاه های يران را از آن پيکان نمودند و در همين سال پيکان به جاي تيم ملي در تورنمنت جام دوستي نيز شرکت کرده و در بين 5 تيم مقام نخست را از آن خود کردند . لازم به ذکر است که در اين زمان پيکان در برابر پرسپوليس با تک گل علي پروين و با نتيجه يک بر صفر پرسپوليس را شکست داد . پرسپوليس در غياب شاهیني ها با تصاحب 12 امتياز در رده يازدهم قرار گرفتند . حضور در پيکان بيشتر از 1 سال به طول نيانجاميد و مجدداً بازيکنان در سال 1349 به خانه خود برگشتند و قهرماني اولين دوره ليگ تخت جمشيد در سال 1350 را از ان خود کردند . پرسپوليس در 5 دوره برگزاري ليگ تخت جمشيد ، با کسب دو قهرماني ( ليگ اول و سوم ) و سه نائب قهرماني ، به عنوان پرافتخارترين باشگاه کشور شناخته شد . با وقوع انقلاب اسلامي ، اين تيم دچار بحران نفرات گرديد و بازيکنانش بکلي عوض شدند و تعداد بسيار اندکي از بازيکنان قديمي باقي ماندند . ليکن برگزاري مسابقات جام شهید اسپندي در سال 1358 و ديگر مسابقات ، باعث گرديد تا بازيکنان مستعد و جوان کشور نگذارن این باشگاه بلند آوازه از رونق بيفتد . باشگاه پرسپوليس در سال 1365 تحت پوشش بنياد مستضعفان و جانبازان قرار گرفت که نام آن به (( آزادي )) تغيير دادند . ليکن پس از مدت زمان اندکي بنياد از اداره ا ين باشگاه خودداري کرد و در ين زمان با توجه به موقعيت اين باشگاه ، سازمان تربيت بدني ، خود اداره آن را عهده دار گرديده و نامش را نيز به (( پيروزي )) تغيير دادند که تا کنون نيز با همين نام در ميادين ورزشي حضور مي يابد . البته اين تيم براي هواداران پر شمار اين تيم همان پرسپوليس است.(تعداد نظرات طرفداران پرسپولیس رو مشخص می کنه) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد لنگي كه راه را ميداند ، زودتر از دونده اي كه راه را نميداند ، به مقصد ميرسد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : بيا و با من عروسي کن ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسري با او نيست دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشکهايش را نبيند و در حالي که از او دور مي شد گفت : پس به من قول بده که مواظب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
سرکلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن گفتم : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، فکر می کنم .... مي خندم...، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟... ادامه بده ..... ومن مي گويم : رفت... رفت ... رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و باز من مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتراست... کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم...!!! *********************************** هر کسی که نظر بده انشاالله یه زن خوب گیرش بیاد!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
وصیت بودنم را هیچ کس باور نداشت هیچ کس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگ من روی سنگ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ او که خوابیدست در این گور سرد بودنش را هیچ کس باور نکرد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشناسی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند : یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد . به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟ ![]() چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برا یافتن پاسخ صحیح به پايين صفحه مراجعه کنید. . ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببنید .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . و اما پاسخ : اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید . یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند . نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند . بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود . سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی میدونم خوب میدونی تو تاروپود و ریشمی توکه ازدنیا گذشتی واسه یک خنده من چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی توی این کابوس درد رویای مهربونمی میدونی با تو پرم از شعرو ستاره میدونی بی تو لحظه حرمتی نداره میدونی در تو |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 4:2 قبل از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست " - البته . پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد . - ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ . - اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها . دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي " - پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته . دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟" - نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد . - آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده. - نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم . با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ " - دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟ دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد: - اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم. - اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر. - فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز. پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟ - من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟ - چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما . دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد . - من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم . - همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها. دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت: - اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟ - چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم. دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد. -اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم . سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت . -دايانا خانوم ، داريم مي رسيما . - دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟ - نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه . دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت: -آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم . سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت : - بفرماييد. ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد. - موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه . پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد. - بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم . دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد . - قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره. - خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم . - ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن . - باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ . - خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره . دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد: - بله؟ صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد . - سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ... - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟ - نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده . - جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟ - کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ . - هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟ - ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ... - نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 3:53 قبل از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
بغض نکن بهار من بغض تو آبم مي کنه
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 3:49 قبل از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط یادتون باشه اول انتخاب کنید در چه ضمینه ای است. مثلا خانواده یا اعتقادی یا پاسخ به شبهه یا ارتباط با استاد و .. که با کلیلک مشاهده میکنید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه امروز می خوایم غم و غصه رو فراموش کنیم و فقط بخندیم. 1-هر دو تاشون فکر مي کنن جامعه درکشون نمي کنه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترها: 1- توي ماهيتابه روغن ميريزن 2- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن 3- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن 4- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن پسرها: 1- توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن 2- توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن 3- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن 4- توي ماهيتابه روغن ميريزن 5- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن 6- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن 7- چند تا فحش ميدن 8- دنبال كبريت ميگردن 9- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره 10- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!) 11- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن 12- تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن 13- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن 14- ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن 15- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن 16- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن 17- تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن 18- دنبال نمكدون ميگردن 19- نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن 20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن 21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن 22- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون 23- نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن 24- بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه 25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن 26- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن 27- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن 28- صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون 29- سريع برميگردن توي آشپزخونه 30- تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن 31- ماهيتابه رو ميندازن توي سينك 32- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن 33- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن 34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن 35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن 36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن 37- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه 38- روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن 39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن 40- نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن 41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن 42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن 43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن 44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن 45- نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 5:55 قبل از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
<<< رمضان از اسماء الله است >>>
رمضان اسمى از اسماء الهى مىباشد و نبايستبه تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مىدهيم. هشام بن سالم نقل روايت مىنمايد و مىگويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم. فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيىء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل. امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمىرود و نمىآيد كه شىء زائل و نابود شدنى مىرود و مىآيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مىباشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايتشده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان» شما به راستى نمىدانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است). |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. اینم یک نرم افزار باحال که تو کمتر وبلاگی میتونین پیداش کنین. شما با این نرم افزار میتونین پدر صاب بچرو در بیارین. حالا به چه شکلی؟؟ این نرم افزار برای طرف مقابل شما حدود ۱۰۰ تا اس ام اس یک جا میفرسته که باعث داغون شدن موبایل طرف میشه. من اومدم رو خودم تست کنم ر.ی.د.م به موبایلم الان هنک کرده روشنم نمیشه. اینو گفتم که شما دیگه تست نکنین.(قبلا تست شده). کاره باهاشم خیلی آسونه فقط کافیه اونجایی که شماره موبایل نوشته رو پاک کنین و شماره موبایل مورد نظر خودتون رو بنویسین. و پایینشم درجه ی پدر درآریه طرف رو بنویسین.وبعد روی SMS Bomb کلیک کنید. توجه داشته باشید که هنگام کار با این نرم افزار حتما باید تو اینترنت باشین. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
بربکس لطفا بپرید برید تو این سایت وتا می تونید کلیک کنید.این سایت یک برنامه ی کلیک شمار کشور های مختلف است.که متاسفانه رتبه ایران در آن ۴۳شده است .من خودم شخصا ۱۲۵۰کلیک کرده ام .یا علی ببینم چه می کنید.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 2:59 قبل از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
زیر این طاق کبود مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس تایه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوخت چشش افتاد به قفس، دل اون بدجوری سوخت زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید تو چش مرغ اسیر همه ی تنگی را دید دیگه طاقت نیاورد رفت روی قفس نشست تا که از حرفهای مرغ، شاپرک دلش شکست شاپرک گفت که بیا، تا با هم پر بکشیم بریم تا اون بالاها، سوار ابرها بشیم یدفه مرغ اسیر، نگاهش بهاری شد بارون از برق چشاش، توی لونش جاری شد شاپرک دلش گرفت، وقتی اشک اونو دید با خودش یه عهدی بست، نفس سردی کشید دیگه بعد ازاون قفس، رنگ تنهایی نداشت توی دوستی شاپرک، ذره ای کم نمی ذاشت تا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزید آسمون سرخ آبی شد،سوز برف از راه رسید شاپرک یخ زدو یخ، مرد وموندگار نشد چشاشو رو هم گذاشت، دیگه اون بیدار نشد مرغ عشق شاپرکو، به دست خدا سپرد نگاهش به آسمون، تا که دق کردشو مرد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
دستمال کاغذي به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست! يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟ عاشقم!با من ازدواج ميکني؟! اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟ تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي! توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي! چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي! پس برو و بي خيال باش،عاشقي کجاست؟ تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست! گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد در تن سپيد و نازکش دويد خون درد! آخرش دستمال کاغذي مچاله شد مثل تکه اي زباله شد! او ولي شبيه ديگران نشد چرک و زشت مثل اين و آن نشد رفت اگرچه توي سطل آشغال؛ پاک بود و عاشق و زلال! او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت! چونکه در دلش خودش ، دانه هاي اشک کاشت! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|
|
* دوست دارم ( دوست داره مثل کفش و روسری هاش اگه خیلی دوست داشتنه بالا بزنه اندازه لوازم ارایش هاش ) * تو تنها پسری هستی که باهش دوستم ( به جز پسر عموها و پسر عمه ها و برادر دوستش و دوست برادر خواهر دوستش و ... ) * از پسرها بدم میاد اما تو با بقیه پسر ها فرق میکنی * تا اخرش با تو می مونم ( البته منظورش تا وقتیه که به دردش بخوری ) * اگه یه روز نبینمت دغ می کنم ( !!! این که از اصل مشکل داره ) * همیشه به یادتم * دیشب خوابت رو دیدم ( میخواد منظورش رو مثلا غیر مستقیم بگه ) * می خواد برام خواستگار بیاد ( مثلا غیر مستقیمه ! * یه پسره گیر داده همش مزاحمی به موبایلم زنگ میزنه ( یه نوع بازار گرمی ) * هر چی به موبایلت زنگ میزنم نمی گیره ! ( امان از دست از این شلوغی خط ها !!! ) اینم برای اعلام بی طرفی ( با این که دلم خیلی پره !) دروغ های پسرا * دوست دارم ( دوست داره چون نسبت به دوست دختر های دیگش جدیدتری نو که اومد به بازار ... ) * تو تنها دوست دختری هستی که دارم (!!... ؟ ) * با دختر های دیگه فرق میکنی ( اگه ... ) * تا اخرش با هاتم همه جوره ( همه جوره ؟ ) * تا اخرش به عشقت وفادار می مونم ( توضیح ندم بهتره قضاوت با خودتون ) * شرایطم درست شه میام خواستگاریت ! ( میاد خواستگاری اما تو خواب ) نظر بدین تا مطلب های جدید بزارم . . . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||
|
|
|
|||||||||
|
*دو تا لر ميرن سوراخ لايه ی اوزن رو بدوزن، خودشون ميمونن اونور
|
||||||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط پسر شرقي
|
|
||||||||||